هر برگ از دفتر عاشورا گواه آن است که اهل‌بیت صاحب دل‌هایی بودند سرشار از لطافت و احساس.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی نسیم قم، آیت الله احمد مبلغی عضو مجلس خبرگان رهبری و نماینده جمهوری اسلامی ایران در مجمع جهانی فقه اسلامی در یادداشتی به مناسبت عاشورای حسینی به جایگاه احساس در عاشورا پرداخته است:

عاطفه چیزی نیست که روزی از بیرون بر جان انسان افزوده شده باشد؛ عاطفه، خود جریان جان است. همان آبی که در ژرفای روح می‌دود و به هر گوشه وجود، طراوت و تپش می‌بخشد. انسان بی‌احساس، چونان رودی است که بسترش باقی مانده اما آب از آن کوچ کرده است.

همان‌گونه که حاصل‌خیزی زمین را از شکفتن گل‌ها می‌شناسند، زنده بودن دل را نیز از توان تأثر آن می‌شناسند. گل، زبان پنهان زمین است و اشک، زبان پنهان دل. هر دو خبر از حیاتی می‌دهند که در درون جریان دارد و از عمقی که هنوز نمرده است.

دلی که با شادی نمی‌شکفد و با اندوه نمی‌لرزد، به شاخه‌ای می‌ماند که هنوز بر تنه ایستاده است؛ قامتش برپاست، اما شیره زندگی در رگ‌هایش نمی‌گردد. سایه‌ای از حیات را با خود دارد، اما حقیقت حیات از آن رخت بربسته است.

از همین رو، احساس, نشانه‌هایی دارد.  هیچ‌کس به درون دل راه ندارد، اما واکنش‌های دل، پرده از راز آن برمی‌دارند. گاه یک اشک، از هزار سخن گویاتر است و گاه یک لرزش درونی، از کتابی قطور رساتر.

نشانه نخست: لرزش دل هنگام رویارویی با حادثه

برخی رخدادها از کنار انسان می‌گذرند؛ چنان‌که ابر از کنار صخره‌ای خاموش بگذرد. اما برخی دیگر بر دل فرود می‌آیند؛ همچون بارانی که بر خاک تشنه می‌نشیند و بذرهای نهفته را بیدار می‌کند.

هنگامی که حادثه‌ای جان را می‌آزارد یا نعمتی روح را می‌نوازد، دل زنده نمی‌تواند بی‌تفاوت بماند. اشک، لبخند، آه، سکوت، همه زبان‌های گوناگون همان تأثرند.
و هرچه این تأثر ژرف‌تر باشد، نشان می‌دهد که چشمه‌های مهر در درون انسان پرآب‌تر است و انسانیت او حضور بیشتری دارد.

نشانه دوم: بیدار شدن احساس در آینه خاطره

همه چیز با پایان یافتن یک واقعه پایان نمی‌یابد. گاه حادثه می‌رود، اما رد پایش در دل می‌ماند؛ همان‌گونه که رود پس از عبور، نقش خود را بر ساحل باقی می‌گذارد.
از این‌رو صاحبان دل‌های زنده، برای تأثر یافتن، نیازمند بازگشت خود حادثه نیستند. کافی است نسیمی از یاد آن بوزد یا سایه‌ای از خاطره آن از برابر جان عبور کند؛ آن‌گاه موج‌های خاموش احساس دوباره سر برمی‌آورند.

برای آنان، خاطره عکسی آویخته بر دیوار گذشته نیست؛ دری است که ناگهان گشوده می‌شود و انسان را بار دیگر به متن همان لحظه بازمی‌گرداند.

نشانه سوم: نرمی دل هنگام توجه به دوران کودکی

در ژرفای وجود هر انسان، سرزمینی خاموش به نام کودکی نهفته است. آنجا نخستین اشک‌ها خوابیده‌اند، نخستین لبخندها، نخستین ترس‌ها و نخستین پناه‌ها و هنگامی که انسان به آن سال‌ها بازمی‌گردد، تنها با حافظه بازنمی‌گردد؛ با تمام دل خویش بازمی‌گردد.

شاید از همین روست که قرآن گاه انسان را به آغاز راهش می‌برد: «ألم یجدک یتیما فآوی» گویی آیه تنها خبری از گذشته نمی‌دهد؛ بلکه پنجره‌ای به سال‌های دور می‌گشاید و رسول خدا را به فضای لطیف آن روزها بازمی‌گرداند؛ به روزهایی که دست نوازش الهی سایه‌بان کودکی او بود و از همین منظر، گریستن پیامبر(ص)  بر مزار مادر را نیز می‌توان فهمید. آن اشک‌ها تنها اشک فراق نبود؛ بازگشت دوباره به سرزمینی بود که محور همه احساس‌هایش مادر بود و آغوش او.

عاشورا؛ میدان بزرگ ظهور احساس

اگر این سه نشانه معیار سنجش عمق عاطفه باشد، عاشورا عرصه‌ای است که این حقیقت را با روشن‌ترین چهره خود آشکار ساخته است. در کربلا دل‌ها سنگ نشدند و صبر به معنای خاموش شدن احساس نبود؛ بلکه احساس در اوج حضور خود باقی ماند و صبر، آن را به سوی قله برد.

نخست: تأثر در متن مصیبت

هر برگ از دفتر عاشورا گواه آن است که اهل‌بیت صاحب دل‌هایی بودند سرشار از لطافت و احساس. می‌گریستند، دل‌هایشان می‌شکست و روحشان از شدت مصیبت می‌لرزید.

امام حسین(ع) در اوج آن قامت استوار و آن روح شکست‌ناپذیر، قلبی داشت که پیوسته از چشمه رحمت می‌جوشید. در لابه‌لای گزارش‌های مقتل، بارها این نغمه تکرار می‌شود: «بکی بکاء عالیا». گویی تاریخ، میان هیاهوی شمشیرها، صدای گریه‌ای را حفظ کرده است که از ژرفای یک دل بزرگ برمی‌خاست.

شگفت آن است که بسیاری، استواری را با سنگدلی اشتباه می‌گیرند و پایداری را با خاموشی احساس. حال آنکه عاشورا روایت دیگری را پیش چشم انسان می‌گشاید.

حسین(ع) از آن رو در برابر ذلت ایستاد که دلش زنده بود، نه از آن رو که سنگ شده بود. امتناع او از تسلیم، از جنس قساوت نبود؛ از جنس بصیرتی بود که درد را می‌دید و با این همه، راه را گم نمی‌کرد. استقامت او نیز از جنس بی‌احساسی نبود؛ بلکه از روحی برمی‌خاست که می‌سوخت، اما در آتش فرو نمی‌ریخت؛ می‌گریست، اما در اندوه متوقف نمی‌شد؛ زخم برمی‌داشت، اما زیر بار زخم خم نمی‌گشت.

و این از رازهای بلند عاشوراست: هرچه دل لطیف‌تر باشد، نسیم حادثه را عمیق‌تر احساس می‌کند و تیغ مصیبت را ژرف‌تر در جان خود می‌یابد. دل‌های سخت، کمتر می‌شکنند؛ نه از آن رو که نیرومندترند، بلکه از آن رو که کمتر احساس می‌کنند. اما دل‌های بزرگ، همه چیز را می‌بینند، همه چیز را می‌فهمند و همه چیز را می‌چشند. از همین جاست که زخم، اندازه جان را آشکار می‌کند.

هرچه زخم عمیق‌تر باشد، میدان صبر گسترده‌تر می‌شود؛ و هرچه میدان صبر گسترده‌تر شود، عظمت ایستادگی روشن‌تر می‌گردد. عاشورا نمایش پیروزی انسان بر احساس نبود؛ نمایش تعالی احساس بود. آنجا که قلب، تا آخرین مرز تأثر پیش می‌رود، اما روح، از میان همه طوفان‌ها راه خود را به سوی حقیقت ادامه می‌دهد.

دوم: خاطره‌هایی که نمی‌میرند

عاشورا با غروب آن روز پایان نیافت. به رودی تبدیل شد که سالیان دراز در جان اهل‌بیت جاری ماند. امام سجاد(ع) هر جا می‌رفت، کربلا را با خود می‌برد. آب را تنها آب نمی‌دید؛ در موج‌های آن، عطش فرات را می‌شنید. ذبح گوسفند را تنها یک ذبح نمی‌دید؛ پشت آن صحنه، گلوی بریده طفلی تشنه را می‌دید. گویی خاطره عاشورا اخگری بود زیر خاکستر؛ کافی بود نسیمی بوزد تا دوباره شعله بکشد.

و چنین بود حال امام صادق (ع). آن‌گاه که بنی عباس آتش به خانه‌اش افکندند و زنان و دختران هراسان از حجره‌ای به حجره دیگر می‌دویدند، نگاه او در همان صحنه متوقف نماند. از آتش آن خانه عبور کرد و به آتش خیمه‌ها رسید. از هراس آن زنان گذشت و به اضطراب دختران حسین(ع) رسید. حادثه امروز، پلی شد که او را به عاشورای دیروز رساند.

سوم: حنین به یادگارهای مادر

نقل شده است که در روز عاشورا برخی از یادگارهای حضرت زهرا سلام الله علیها با اهل‌بیت علیهم السلام همراه بود و آنان با دقت از آن‌ها نگهداری می‌کردند. آن جامه‌ها تنها پارچه نبودند. پل‌هایی بودند که از اکنون اندوه به گذشته‌ای سرشار از عطر مادر کشیده می‌شدند. برخی اشیا برای ارزش مادی‌شان حفظ نمی‌شوند؛ برای بویی حفظ می‌شوند که از روزهای دور در خود نگه داشته‌اند. چنان‌که گل خشکیده هنوز نشانی از بهار را در خود دارد، آن یادگارها نیز گرمای حضور فاطمه را در جان خویش حفظ کرده بودند.

میان لطافت احساس و عظمت معرفت

اما عاشورا تنها داستان اشک نیست. حقیقتی دیگر نیز در پس این پرده جریان دارد. اهل‌بیت تنها صاحبان عاطفه‌های بزرگ نبودند؛ صاحبان معرفتی بودند که افق آن از نگاه ما دور است و صاحبان محبتی بودند که در بلندترین قله‌های عشق الهی می‌زیست. از همین رو، در وجود آنان دو حقیقت بزرگ به هم رسید: نهایت لطافت، و نهایت استواری.

دل‌هایشان می‌شکست، اما معرفتشان از اندوه بزرگ‌تر بود. اشک‌هایشان جاری می‌شد، اما محبتشان به خدا از اشک‌ها بلندتر بود و همین بود که هیچ شمشیری نتوانست آنان را به ذلت بکشاند و هیچ مصیبتی نتوانست اراده‌شان را درهم بشکند. آنجا که حسین (ع)، کودک شیرخواره خویش را در آغوش داشت و خون از گلوی کوچک او چون چشمه‌ای سرخ می‌جوشید، تنها پدری داغدار نبود که به فرزندش می‌نگریست.

دل انسانی می‌سوخت، و روحی الهی نظاره می‌کرد. خون را در کف دست گرفت. گویی دیگر آن خون، خون نبود؛ نامه‌ای بود که از زمین به آسمان می‌رفت و آن مصیبت، دیگر تنها مصیبت نبود؛ قربانی عاشقانه‌ای بود که در پیشگاه محبوب تقدیم می‌شد. آنگاه آن جمله از ژرفای جان او برخاست: «آنچه بر من فرود آمده است، از آن رو بر من آسان است که در منظر خداست.»

و این راز بزرگ عاشوراست: اگر عاطفه، رود خروشان قلب حسین بود، معرفت به خدا دریایی بود که آن رود در آن آرام می‌گرفت. معرفت، احساس او را خاموش نکرد؛ آن را در آغوش گرفت. عشق الهی، اشک را از چشم او نگرفت؛ به اشک معنا بخشید و بدین‌گونه در عاشورا چیزی پدید آمد که کمتر در تاریخ می‌توان نظیر آن را یافت: لطافت گل، صلابت کوه و آرامش دریا، همه در یک قلب جمع شدند.

منبع خبر: خبرگزاری تسنیم