سید کاظم حسینیمقدم، رزمنده دوران دفاع مقدس و پدر شهید سید محمد حسینیمقدم، در گفتوگو با خبرنگار نسیم قم اظهار داشت: همانطور که آیه قرآن میفرماید شهدا زنده هستند و نزد پروردگارشان روزی میخورند، ما نیز معتقدیم شهید ما، انشاءالله نزد خداوند روزی میخورد.
وی افزود: سید محمد در کلاس دوازدهم مدرسه نمونه دولتی تحصیل میکرد و از دانشآموزان نخبه و بسیار درسخوان بود. امیدوار بودیم که در کنکور رتبه خوبی کسب کند، اما بعد از شهادت آقا، بهطور کامل درس را رها کرد و میگفت «من دیگر هیچ انگیزهای برای درس خواندن ندارم.»
پدر شهید حسینیمقدم ادامه داد: یادم هست حجتالاسلاموالمسلمین مؤمنی در یکی از سخنرانیهایشان در خاطرات خود نقل کردهاند که سید محمد گفته بود بعد از شهادت آقا دیگر انگیزهای ندارد. من نیز اجازه نمیدادم در بسیج ثبتنام کند و میگفتم فعلاً درس خواندن اولویت شماست، اما او در بسیج ثبتنام کرد و دقیقاً یک ماه بعد از شهادت آقا، در ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ در شهرستان محلات به شهادت رسید.

وی با بیان اینکه سید محمد علاقه زیادی به مقام شهادت داشت، گفت: بهخصوص بعد از شهادت آقا، علاقه او به شهادت بیشتر شده بود. حدود ۱۰ تا ۱۵ روز پیش از شهادتش نزد مادرش رفت و گفت «مادر، اجازه میدهی من شهید بشوم؟» مادرش نیز گفت مانعی ندارد. بعد سید محمد گفت اگر اینطور است، با من دست بده و با من عهد ببند که انشاءالله به مقام شهادت برسم. مادرش نیز این عهد را با او بست.
حسینی مقدم ادامه داد: یادم هست سید محمد به مادرش گفته بود اگر من شهید شدم، یک گردنبند چهارقل دارم؛ این گردنبند نشانه شهادت من باشد. اتفاقاً همین گردنبند به درد خورد. روزی که پسر من به شهادت رسید، همراه او دو پسر دیگر که همسنوسال محمد بودند نیز شهید شدند. مادر آن دو شهید آمده بود و گفته بود محمد، فرزند من است؛ اما ما فقط از طریق همان گردنبند توانستیم شناسایی کنیم که او محمد است.

وی در تشریح چگونگی حضور فرزندش در محلات گفت: شما پرسیدید چه شد که محمد به محلات رفت. روز دوشنبه ۱۰ فروردین، به محلات رفت. معمولاً بدون من اصلاً جایی سفر نمیکرد و شاید این اولین بار بود که با اتوبوس سفر میکرد.
پدر شهید حسینی مقدم افزود: نمیدانم چه چیزی به او گفته شده بود که باید به محلات برود. از نظر من و بر اساس استنباط خودم، به برادرش گفت برای من بلیت اتوبوس بگیر، میخواهم به محلات بروم. سپس سوار اتوبوس شد و حدود ساعت ۵ بعدازظهر حرکت کرد و ساعت ۷ شب به محلات رسید.
وی ادامه داد: محمد در محلات در مراسم راهپیمایی شبانه و تجمعات شرکت کرد و به یکی از دوستانش گفته بود «دعا کنید که یک پهپادی چیزی به ما بزند و ما هم شهید شویم.»

حسینی مقدم گفت: حدود ساعت ۱۰ و نزدیک ۱۱ شب، محمد به خانه مادربزرگش رفت. خانه مادربزرگش همیشه پر از بچهها بود، چون همه مهمان آنجا بودند. آن شب دخترخالهاش همه را به خانه خودشان دعوت میکند و محمد میگوید من نمیآیم و میروم پیش مادربزرگم میمانم؛ شما بروید مهمانی. هرچه اصرار میکنند، محمد قبول نمیکند و همانجا میماند.
وی با اشاره به اتفاقات آن شب افزود: نکتهای که خیلی جالب است این است که محمد شب آنجا میماند. در حالی که قرار بوده با پسرخالههایش باشد، نمیرود و پیش مادربزرگش میماند. محمد یک خصوصیت هم داشت و آن اینکه از تاریکی میترسید. خانهها در آن منطقه ویلایی و بزرگ بود و با اینکه دستشویی و همه چی در داخل ساختمان بود، نمیدانم چه اتفاقی میافتد که از نظر استنباط من یک نفر محمد را صدا میزند تا به حیاط برود.

پدر شهید حسینی مقدم خاطرنشان کرد: محمد به حیاط میرود و شاید یکی دو دقیقه بعد، همان موشک کذایی صهیونیستها اصابت میکند و سید محمد در منزل مادربزرگش به شهادت میرسد.
وی افزود: یکی از همسایهها نیز که از سرداران بود، در همان منطقه به شهادت میرسد، اما در خانه مادربزرگ محمد، فقط محمد شهید میشود؛ شاید اگر به حیاط نمیرفت، شهید نمیشد.
منبع خبر: خبرگزاری تسنیم














