نهاد علم و ناتوانی در روایت تمدنی جنگ تحمیلی اخیر
نهاد علم و ناتوانی در روایت تمدنی جنگ تحمیلی اخیر

چرا دانشگاه‌ها نتوانستند به اندازه اهمیت جنگ تحمیلی اخیر روایت معرفتی، تمدنی و اجتماعی از آن ارائه کنند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی نسیم قم، نهاد علم در ایران با یک پرسش اساسی مواجه است: دانشگاه و مراکز پژوهشی تا چه اندازه توانسته‌اند در بزنگاه‌های تاریخی، اجتماعی و تمدنی، فراتر از تولید گزارش و شاخص، به فهم مسائل جامعه و تولید اندیشه بپردازند؟

این پرسش به معنای نفی دستاوردهای دانشگاه و حوزه نیست. جامعه علمی کشور در مقاطع مختلف فعالیت‌های ارزشمندی داشته است، اما در کنار این ظرفیت‌ها، ساختارهایی نیز شکل گرفته که می‌تواند نهاد علم را از مأموریت اصلی خود دور کند. یکی از مهم‌ترین این ساختارها، غلبه منطق مدیریتی، بروکراتیک و کمی بر تولید علم است.

در سال‌های اخیر، «حکمرانی» و «مدیریت» به مفاهیم مهمی در سیاست‌گذاری تبدیل شده‌اند و این منطق به عرصه علم نیز راه یافته است. دولت‌ها برای سنجش عملکرد و تصمیم‌گیری، به آمار، شاخص و مدل‌های کمی نیاز دارند؛ اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که این ابزارها از جایگاه خود فراتر روند و به جای آنکه وسیله فهم واقعیت باشند، خود به هدف تبدیل شوند.

این مسئله در علوم انسانی پیامدهای جدی‌تری دارد. مفاهیمی مانند فرهنگ، هویت، معنا، عدالت و رفتار اجتماعی را نمی‌توان صرفاً با جدول و عدد فهم کرد. آمار می‌تواند بخشی از واقعیت را توصیف کند، اما به‌تنهایی نمی‌تواند معنای آن را توضیح دهد. علم زمانی می‌تواند به فهم مسائل انسانی برسد که داده را درون یک چارچوب نظری و تفسیری قرار دهد.

از سوی دیگر، نظام ارزیابی علمی نیز در بسیاری موارد پژوهشگر را به سمت تولید مقاله، افزایش استناد، کسب امتیاز و رعایت شاخص‌های کمی سوق داده است. در چنین شرایطی، ممکن است پژوهشی از نظر شاخص‌های رسمی موفق باشد، اما ارتباط چندانی با مسائل واقعی جامعه نداشته باشد.

نتیجه این روند، تبدیل تدریجی دانشگاه از محل تولید اندیشه به نهادی برای تولید خروجی‌های قابل اندازه‌گیری است؛ در حالی که مأموریت اصلی نهاد علم باید فراتر از این باشد. دانشگاه باید بتواند مسائل جدید را ببیند، پرسش‌های تازه طرح کند، مفاهیم را بازسازی کند و برای واقعیت‌های پیچیده جامعه، امکان فهم و تبیین فراهم آورد.

این مسئله در مواجهه نهاد علم با جنگ اخیر نیز خود را نشان داد. یکی از پرسش‌های جدی این است که چرا دانشگاه‌ها و مراکز علمی نتوانستند به اندازه اهمیت این رخداد، روایت معرفتی، تمدنی و اجتماعی خود را از آن ارائه کنند. ممکن است بخشی از جامعه علمی در این زمینه فعال بوده باشد، اما انتظار از نهاد علم چیزی فراتر از اقدامات پراکنده است: دانشگاه باید بتواند یک رخداد بزرگ اجتماعی را بفهمد، ابعاد آن را تبیین کند و از دل آن پرسش‌ها و نظریه‌های جدید استخراج کند.

اینجا مسئله «استقلال علمی» اهمیت پیدا می‌کند. علم برای تولید اندیشه به آزادی، فرصت تجربه، امکان خطا و مجال آزمودن ایده‌های جدید نیاز دارد. هرچه بروکراسی، دستورالعمل، نظارت و الزامات اداری افزایش پیدا کند، بخشی از انرژی پژوهشگر به جای اندیشه‌ورزی صرف عبور از موانع سازمانی می‌شود.

البته استقلال علمی به معنای بی‌تفاوتی نسبت به جامعه نیست. پژوهشگر باید هم استقلال فکری داشته باشد و هم نسبت به مسائل واقعی جامعه مسئولیت‌پذیر باشد. مسئله اصلی، ایجاد تعادل میان آزادی علمی و مسئولیت اجتماعی است.

اما شاید مسئله مهم‌تر این باشد که آیا دانشگاه همیشه باید خود را نقطه آغاز حل مسائل جامعه بداند؟ تجربه‌های اجتماعی و دفاعی کشور نشان داده‌اند که گاهی جامعه و میدان عمل از ساختارهای رسمی علم جلوتر حرکت می‌کنند. برخی راه‌حل‌ها ابتدا در متن نیازهای واقعی و توسط افراد و گروه‌هایی شکل می‌گیرند که لزوماً در مسیرهای کلاسیک دانشگاهی حرکت نکرده‌اند و سپس دانشگاه و مراکز پژوهشی می‌توانند آنها را تحلیل، صورت‌بندی و به دانش قابل انتقال تبدیل کنند.

تجربه‌های دفاعی، از جمله نمونه‌هایی که در حوزه فناوری‌های دفاعی و موشکی کشور شکل گرفته‌اند، می‌توانند از این منظر مورد مطالعه قرار گیرند. اهمیت این تجربه‌ها فقط در دستاورد عملی آنها نیست؛ بلکه در این پرسش است که چگونه یک تجربه میدانی می‌تواند به دانش تبدیل شود و چگونه علم می‌تواند از واقعیت اجتماعی بیاموزد.

در چنین الگویی، دانشگاه دیگر تنها «نسخه‌نویس» جامعه نیست؛ بلکه شنونده، مشاهده‌گر، تحلیلگر و نظریه‌پرداز تجربه‌های اجتماعی نیز هست.

این تغییر نگاه می‌تواند رابطه دانشگاه و جامعه را دگرگون کند. جامعه فقط مصرف‌کننده دانش تولیدشده در دانشگاه نیست؛ خود نیز می‌تواند تولیدکننده تجربه، ابتکار و حتی دانش باشد. وظیفه نهاد علم آن است که این تجربه‌ها را شناسایی کند، آنها را از حالت پراکنده و محلی خارج سازد، قواعد و منطق حاکم بر آنها را کشف کند و در نهایت به نظریه تبدیل کند.

نمونه‌ای از این رویکرد را می‌توان در تلاش‌هایی برای صورت‌بندی علمی تجربه‌های اقتصادی و اجتماعی جامعه، از جمله در حوزه اقتصاد مقاومتی، مشاهده کرد. در اینجا نقطه آغاز پژوهش، صرفاً یک مدل انتزاعی نیست؛ بلکه تجربه‌های واقعی مردم، گروه‌های محلی، تعاونی‌ها و فعالان اقتصادی است. پژوهشگر ابتدا واقعیت را می‌بیند و سپس می‌کوشد از دل آن به چارچوب نظری برسد.

این شیوه می‌تواند برای علوم انسانی نیز راهگشا باشد. علوم انسانی زمانی از بحران خود عبور می‌کند که از یک سو اسیر عدد و شاخص نشود و از سوی دیگر، از واقعیت اجتماعی فاصله نگیرد.

بنابراین، مسئله امروز نهاد علم صرفاً این نیست که «چقدر علم تولید کرده‌ایم»، بلکه این است که چه چیزی را فهمیده‌ایم و این فهم چه نسبتی با زندگی واقعی جامعه دارد؟

ممکن است بتوان تعداد مقالات، استنادها، پژوهشگران و مراکز علمی را افزایش داد، اما اگر نهاد علم نتواند مسائل عمیق جامعه را بفهمد و برای آنها زبان نظری و مفهومی تولید کند، افزایش این اعداد لزوماً به معنای افزایش توان علمی جامعه نخواهد بود.

نهاد علم برای ایفای نقش تاریخی خود باید میان سه عرصه پیوند برقرار کند: استقلال علمی، مسئولیت اجتماعی و تجربه زیسته جامعه. علم باید استقلال خود را از فشارهای اداری و سیاسی حفظ کند، اما از جامعه نیز فاصله نگیرد؛ باید به مسائل واقعی پاسخ دهد، اما در دام سفارش‌پذیری و تولید صرفِ گزارش نیفتد؛ باید از آمار و شاخص استفاده کند، اما آنها را جایگزین فهم و تفسیر نکند.

شاید مهم‌ترین بازاندیشی درباره دانشگاه در ایران از همین نقطه آغاز شود: دانشگاه قرار نیست همیشه پیش از جامعه حرکت کند. گاهی جامعه در میدان عمل تجربه‌ای را خلق می‌کند و وظیفه دانشگاه این است که آن تجربه را ببیند، بفهمد، نقد کند و به دانش تبدیل سازد.

در چنین صورتی، نهاد علم از «تولیدکننده شاخص» به «تولیدکننده فهم» بازمی‌گردد؛ و علوم انسانی نیز می‌تواند به جای آنکه صرفاً درباره جامعه سخن بگوید، بار دیگر به فهم عمیق جامعه و تولید اندیشه درباره مسائل واقعی آن بپردازد.

یادداشت از: حجت‌الاسلام والمسلمین محمدوحید سهیلی، مدیرگروه غرب‌شناسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی

منبع خبر: خبرگزاری تسنیم