از نخستین ساعات بامداد، سیل جمعیتی از گوشهوکنار سرزمین ایران راهی پایتخت شدند تا با رهبر شهید وداع کنند.
به گزارش گروه استانهای خبرگزاری تسنیم، از نخستین ساعات بامداد، جادهها انگار مقصد دیگری نداشتند؛ اتوبوسهایی که شب را در دل تاریکی شکافته بودند، قطارهایی که با نخستین روشنای سحر به ایستگاه رسیده بودند و خودروهایی که کیلومترها راه را بیوقفه پشت سر گذاشته بودند، همه به یک سو میآمدند؛ گویی تمام راههای این سرزمین، قرار نانوشتهای با یکدیگر گذاشته بودند.
در میان مسافران، پیرمردی دیده میشد که عصایش را محکم در دست گرفته بود و آرامآرام قدم برمیداشت؛ کنار او جوانی ایستاده بود که هنوز گرد راه بر شانههایش نشسته بود. مادری دست کودک خردسالش را گرفته بود و زیر لب چیزی برایش زمزمه میکرد؛ شاید از مردی میگفت که سالها نامش با امید، استقامت و ایستادگی گره خورده بود.
هیچکس از خستگی راه نمیگفت.
کسی از گرمای هوا شکایتی نداشت.
انگار همه میترسیدند حتی یک لحظه دیر برسند.
در آن جمعیت، لهجهها متفاوت بود، اما اشکها یک زبان داشتند.
یکی از شمال آمده بود، با بوی باران جنگلهایش.
دیگری از جنوب، با گرمای آفتاب و عطر دریا.
مردی از غرب، زنی از شرق، خانوادهای از مرکز؛ همه فاصلهها را پشت سر گذاشته بودند تا در نقطهای مشترک، کنار هم بایستند.
امروز، جغرافیا معنای خود را از دست داده بود.
ایران، در چند خیابان خلاصه شده بود.
جمعیت آرام حرکت میکرد؛ نه کسی شتاب داشت و نه کسی توان ایستادن. سکوت، از هر شعاری رساتر بود. گاهی تنها صدای هقهق مردی که سالها گریه نکرده بود، سکوت را میشکست و دوباره همه چیز در میان زمزمه دعاها گم میشد.
چشمها بیش از آنکه به اطراف دوخته شوند، به خاطرهها خیره بودند.
هرکس تصویری را با خود حمل میکرد؛ تصویری از دیداری دور، از جملهای که سالها پیش شنیده بود، از لحظهای که در ذهنش جاودانه شده بود.
در آن میان، خادمان بیوقفه میان جمعیت رفتوآمد میکردند؛ بطریهای آب میان دستها میچرخید، ویلچرها آرام از میان جمعیت عبور میکردند و امدادگران، بیآنکه خستگی را به زبان بیاورند، در کنار مردم ایستاده بودند. هیچکس احساس غریبی نمیکرد؛ گویی همه اعضای یک خانواده بودند که در روزی دشوار کنار یکدیگر جمع شدهاند.
خورشید بالا آمده بود، اما کسی به ساعت نگاه نمیکرد.
زمان، انگار در همان صبح متوقف شده بود.
پیرزنی گوشهای ایستاده بود و تسبیحش را آرام میگرداند. نوجوانی بیاختیار اشک میریخت. مردی که تمام شب رانندگی کرده بود، هنوز کولهاش را بر دوش داشت و خستگی را فراموش کرده بود. هیچکس نمیخواست این لحظه زودتر تمام شود. غروب آرامآرام از راه رسید، بسیاری هنوز همانجا مانده بودند. نه به امید دیداری دوباره، بلکه برای آنکه آخرین لحظههای این همدلی را در خاطر بسپارند.
منبع خبر: خبرگزاری تسنیم














