پیش از روایت، واقعیت؛ ضلع اول چهارضلعی جنگ شناختی
پیش از روایت، واقعیت؛ ضلع اول چهارضلعی جنگ شناختی

اگر واقعیتِ عینی را نبینیم، ممکن است تلاش‌های ما برای مقابله با روایت‌های دشمن به تولید روایتِ دیگر محدود شود.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی نسیم قم، وقتی از جنگ شناختی صحبت می‌کنیم، معمولاً ذهن ما بلافاصله به سمت رسانه، اخبار، شبکه‌های اجتماعی و مسئله «روایت» معطوف می‌شود؛ اما شاید لازم باشد کمی عقب‌تر برویم، چرا که پیش از هر روایتی، خود «واقعیت» قرار دارد. اگر واقعیتِ عینی را نبینیم، ممکن است تمام تلاش‌های ما برای مقابله با روایت‌های دشمن در نهایت به تولید یک روایتِ دیگر محدود شود.

جنگ شناختی را می‌توان در قالب یک چهارضلعی شامل «واقعیت، بازیگران، فرایند شناختی و قدرت» تحلیل کرد. این چهار ضلع، اجزای یک میدان واحد هستند که هرکدام به یک پرسش اساسی پاسخ می‌دهند: چه اتفاقی افتاده است؟ چه کسانی با این واقعیت کار می‌کنند؟ این واقعیت چگونه وارد ذهن انسان می‌شود؟ و در نهایت، چگونه به قدرت تبدیل می‌شود؟ در این یادداشت، تمرکز ما صرفاً بر ضلع نخست یعنی «واقعیت» است.

پیش از آنکه روایتی شکل بگیرد، یک حادثه رخ می‌دهد که همان واقعیت بیرونی است. پس از آن، تصویر ثبت می‌شود، شاهد سخن می‌گوید، گزارش نوشته می‌شود، آمار منتشر می‌گردد و رسانه‌ها درباره آن به روایت‌گری می‌پردازند. از این مرحله به بعد، ما دیگر تنها با خود رخداد مواجه نیستیم؛ بلکه با داده، خبر، روایت و در نهایت ادراکی مواجهیم که در ذهن انسان شکل گرفته است.

از این فرایند می‌توان نتیجه گرفت که رخداد همان داده نیست، داده همان خبر نیست، خبر همان روایت نیست و روایت نیز الزاماً همان ادراک نیست. این شکاف و فاصله میان رخداد اولیه تا ادراک نهایی، دقیقاً یکی از اصلی‌ترین نقاط ورود به جنگ شناختی است.

برخی رخدادها را نمی‌توان صرفاً به عنوان یک نمونه انتزاعی یا دانشگاهی روی میز تحلیل گذاشت و «میناب» از همین جنس است. برای جامعه ایران، میناب فقط نام یک شهر یا یک حادثه نیست، بلکه یک زخم است؛ چرا که پشت این نام، کودکان، خانواده‌ها و انسان‌هایی قرار دارند که زندگی‌شان در یک لحظه دگرگون شد. گزارش‌های نهادهای حقوق بشری درباره حمله به مدرسه شجره طیبه میناب، از شهادت شمار زیادی از غیرنظامیان از جمله کودکان و ضرورت بررسی ابعاد این حمله سخن گفته‌اند.

با این حال، مسئله ما در اینجا بررسی پرونده میناب نیست، بلکه میناب یک مصداق عینی و واقعی برای فهم این نکته مهم‌تر است که واقعیت چگونه می‌تواند در میدان شناختی دوباره موضوع مناقشه قرار گیرد. پس از یک حادثه، راهبرد دشمن ممکن است این باشد که به جای تمرکز بر اصل رخداد و مسئولیت آن، بحث را به سمت موضوعات حاشیه‌ای هدایت کند.

مثلاً اینکه چه چیزی در مجاورت محل حادثه قرار داشته، چه تعریفی از منطقه ارائه شده یا چه اطلاعاتی درباره هدف در اختیار بوده است. اگرچه این پرسش‌ها می‌توانند در جای خود مهم باشند، اما یک عملیات روانی اتفاقاً ممکن است با جابه‌جا کردن سؤال اصلی از همین نقطه آغاز شود.

وقتی از عملیات روانی سخن می‌گوییم، معمولاً به دنبال افشای دروغ می‌گردیم؛ این کار اگرچه لازم است، اما به هیچ وجه کافی نیست. گاهی واقعیت انکار نمی‌شود، بلکه قاب و فریم آن تغییر می‌کند. در این حالت، لزوماً همه اطلاعات جعلی نیستند، اما بخشی از واقعیت برجسته شده و بخش دیگر به حاشیه رانده می‌شود؛ در واقع مسئله، ساختن یک خبر دروغ نیست، بلکه مهندسیِ این نکته است که مخاطب درباره چه چیزی فکر کند.

فرض کنید جامعه با یک حمله مواجه شده است؛ پرسش اصلی این است که «چرا غیرنظامیان هدف قرار گرفتند و مسئولیت این اتفاق با چه کسی است؟» اما اگر افکار عمومی به‌گونه‌ای هدایت شود که پرسش اصلی به «آیا در نزدیکی محل حادثه یک هدف نظامی وجود داشته است؟» تغییر یابد، ما تنها با تغییر یک سؤال ساده مواجه نیستیم، بلکه با تغییر مرکز ثقل ادراک روبرو هستیم.

ممکن است پرسش دوم هم اهمیت داشته باشد و دشمن باید آن را در مجامع عمومی اثبات کند، اما اگر طرح آن باعث خروج پرسش اول از میدان شود، بخشی از واقعیت از دسترس شناختی جامعه داخلی و خارجی خارج شده است؛ و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که جنگ شناختی را پیچیده‌تر از یک تقابل ساده میان «دروغ و راست» می‌کند.

درباره یک حادثه ممکن است روایت‌های متفاوت و حتی متضادی ساخته شود، اما تعدد روایت‌ها هرگز به معنای تعدد واقعیت نیست. واقعیت در یک سطح قرار دارد و دسترسی ما به آن در سطحی دیگر؛ به همین دلیل باید بتوانیم میان آنچه رخ داده، آنچه ثبت شده، آنچه گزارش شده، آنچه تحلیل شده و آنچه هنوز باید اثبات شود، مرزبندی دقیقی داشته باشیم.

این مرزبندی به‌خصوص در زمان بحران اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، زیرا بحران سرعت تولید اطلاعات را بالا می‌برد اما این سرعت لزوماً به معنای دقت نیست. وقتی جامعه در طول چند ساعت با صدها تصویر، خبر، تحلیل و ادعا مواجه می‌شود، مسئله دیگر کمبود اطلاعات نیست، بلکه «قدرت تشخیص» است.

دفاع شناختی الزاماً با تولید روایتِ بیشتر آغاز نمی‌شود؛ گاهی باید پیش از روایت‌سازی، به خودِ واقعیت بازگردیم، سند را بررسی کنیم، منبع را بشناسیم، تصویر را در زمینه واقعی‌اش ببینیم، میان واقعیت و تفسیر مرز بگذاریم و اگر چیزی هنوز اثبات نشده است، شجاعت گفتنِ «هنوز نمی‌دانم» را داشته باشیم.

این جمله برخلاف تصور رایج، نشان‌دهنده ضعف نیست، بلکه یکی از نشانه‌های اصلی استقلال شناختی است. جامعه‌ای که بتواند بگوید «این بخش را می‌دانم، این بخش را نمی‌دانم، این مستند است، این ادعاست و این بخش نیازمند بررسی است»، بسیار کمتر در معرض جابه‌جایی واقعیت و روایت قرار می‌گیرد.

در نهایت، جنگ شناختی فقط جنگ بر سر روایت‌ها نیست، بلکه پیش از روایت، واقعیتی وجود دارد که اگر در مرحله مشاهده، ثبت، انتخاب، انتقال یا تفسیر دچار اختلال شود، آنچه بعداً به عنوان «روایت» وارد جامعه می‌شود دیگر صرفاً بازتاب واقعیت نیست، بلکه بخشی از میدان قدرت خواهد بود.

از این رو، نخستین گام جامعه در برابر جنگ شناختی، صرفاً بلندتر روایت کردن نیست، بلکه دقیق‌تر دیدن است. باید مداوم پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چه چیزی را می‌دانیم؟ چه چیزی را نمی‌دانیم؟ و کدام حقیقت توسط دشمن در حال مصادره شدن است؟

این شاید مهم‌ترین درس ضلع اول باشد: گاهی دشمن برای تغییر ادراک ما نیازی به پنهان کردن کامل واقعیت ندارد، بلکه کافی است سؤال ما درباره واقعیت را جابه‌جا کند. بنابراین واقعیت، خط قرمز دفاع شناختی است و جامعه‌ای که واقعیت را از دست بدهد، دیر یا زود میدان روایت را هم واگذار خواهد کرد. البته واقعیت به‌تنهایی وارد جامعه نمی‌شود؛ انسان‌هایی آن را می‌بینند، بررسی، تحلیل، مفهوم‌سازی و روایت می‌کنند و به گردش درمی‌آورند، و همین مسئله ما را به ضلع دوم چهارضلعی، یعنی «بازیگران جنگ شناختی» می‌رساند.

یادداشت از: سارا صمدی، پژوهشگر جنگ شناختی

منبع خبر: خبرگزاری تسنیم